4-یعقوب علیه السلام می دانست یوسف را گرگ نخورده،لذا از برادران استخوان ویا بقایای جسد را مطالبه نکرد. یعقوب پیراهن را گرفت و پشت و رو کرد و صدا زد پس چرا جای دندان و چنگال گرگ در آن نیست؟ بنابر ماجرا دیگر، زمانی فرزندان یعقوب، همین گفتار را از پدر شنید گفتند: «دزدان او را کشتند!» اما یعقوب در پاسخ این حرفشان هم فرمود: چگونه دزدی بوده که خودش را کشته ولی پیراهنش را نبرده!؟ کلیدی اینکه احتیاج دزد به پیراهنش بیش از کشتن او بوده است. در حوزه ساختار داستانها هم ایراداتی بود که با آموزش مرتفع خواهد شد. قرآن مهربان داستان حضرت یوسف را از خواب عجیبی که او چشم بود آغاز می کند؛ چراکه این خواب در واقع اول فراز زندگی پر تلاطم یوسف محسوب می شود و آن زمانی بود که یوسف به پدرش گفت من یازده ستاره و خورشید و ماه را در خواب دیدم که از افق فرود آمدند و در برابر من سجده کردند (۳۷۴). یوسف در خانه عزیز در گواراترین عیش زندگى مى کرد تا تبارک شد و به حد رشد رسید و بطور تداوم نفسش رو به پاکى و تزکیه و قلبش رو به صفا مى گذاشت و به یاد معبود مشغول بود تا در محبت پروردگار به حد عشق و علاقه رسید و خویش را براى خداوند خالص گردانید، کارش به جایى رسید که دیگر همّى جز معبود نداشت، خدایش هم او را برگزیده و خالص براى خودش کرد، دانش و حکمتش ارزانى داشت.. و گرسنگی خویش را به خدا شکایت کرد و شب را حساس گرسنگی به سر پیروزی و درحالیکه روزه بود صبح نمود و بر گرسنگی حوصله کرد و ثنا خدای یوسف اسدی فرا بیمه را بهجای آورد. امام سّجاد (علیه السلام)- ابوحمزه ثمالی گوید: یک روز جمعه نماز صبح را مهم حضرت امام زینالعابدین (علیه السلام) در مسجد مدینه ادا نمودم و زیرا آن حضرت از نماز و تعقیبات فارغ شد، بهسوی منزل خود حرکت کرد و من یار آن حضرت بودم، چون به منزل رسیدیم آن حضرت کنیز خود را که سکینه اسم داشت طلبید و به او فرمود: «هر سائلی به در منزل آمد، او را محروم نکنید و غذایش دهید چون امروز جمعه است». و یعقوب (علیه السلام) و خاندانش شب را حساس شکم سیر خوابیدند، درحالیکه زیادی غذای شب آنها باقی‌مانده بود، و صبح نمودند حقتعالی به یعقوب (علیه السلام) در صبح همان شب وحی فرمود: «ای یعقوب! ای یعقوب (علیه السلام) به بندهی من ذمیال ترحّم نکردی اهمیت این‌که او بندهی خالص من می باشد و در عبادت من منتهای همت و کوشش را می‌نماید و به اندکی از غذا قانع است. آنگاه جلوتر از من شروع به رویه رفتن نمود و رویکرد رفتنش، همچون رویه رفتن فرستاده پروردگار (صلی الله درمقابل و آله) بود؛ تا اینکه درجاییکه رسول خداوند (صلی الله مقابل و آله) مینشست، همانجا نشست؛ بعد از آن رو به آن دو یهودی کرده و فرمود: «نزدیک من بیایید و آنچه از ابوبکر پرسیدید از من سؤال کنید». اگر شما همین مقاله آموزنده را دوست داشتید و می خواهید دیتاها بیشتری در مورد یوسف اسدی ترکیه لطفا از وب سایت ما دیدن کنید.